تبليغاتX
دل خاك شده

 

در کتابی معانی عشق از نظر مردم را خواندم

یکی گفت عشق دریای است که دو ساحل را به هم پیوند می دهد

یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد

یکی گفت عشق مانند سیبی است که به طور مساوی در بین دو نفر تقسیم می شود

یکی گفت عشق یعنی از خود گذشتن برای دیگری

و شخصی دیگر گفت عشق حسرت چیزی است که نخواهی داشت

و شخصی گفت عشق تقسیم تمام زندگی دو نفر است

و شخصی گفت عشق مانند قفلی است بر قلبها

و شخصی گفت عشق نگاهی از محبت است

و همین طور هر کسی عشق را معنی خاصی می کرد

من وقتی این جوابها را خواندم

معنی عشق را درک نکردم

و خودم به دنبال معنی عشق رفتم

......... در حالی که سری به زیر داشت راه می رفت

به نزدیکی او رفتم

سلام کردم با لبخندی شیرین جوابم را داد

از او معنی عشق را پرسیدم

در حالی که گل لبخند بر لبانش بود

اشک از چشمانش سرازیر شد

و در همان حال نگاه سرد و پر معنی به آسمان و سپس به من انداخت

 آه تلخی کشید و رفت
 

و من اما....

معنی عشق را به زیبایی درک کردم
نوشته شده توسط زبان دل در ساعت 3 | لینک  | 


خواستم برای آخرين بار هديه ای برايت بفرستم

گل گفت: مرا بفرست که خط پاکی از عشقم

خار گفت: مرا بفرست تا در چشم دشمنانش فرو روم

ناگهان صدايی شنيدم؛آن صدای قلبم بود که با

شيرين زبانی گفت: مرا بفرست تا به او وفادار باشم.

 
نوشته شده توسط زبان دل در ساعت 5 | لینک  | 

تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .

 

وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند قطره  آب قرض دهد .

 

جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام  آبهاي من به اشك تبديل شود و  آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .

 

گلها گفتند : راست مي گويي ،

چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

 

جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟

 

گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .

 

جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم .

ولي او مي گريست.

كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.

دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.

گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند

نوشته شده توسط زبان دل در ساعت 1 | لینک  | 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور، عشق و... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند ، اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت  عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:"نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."

غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم."

غم با صدایی حزن آلود گفت:"آه ، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت:"بیا عشق ، من تو را خواهم برد."

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ، پیرمرد به راه خود رفت و عشق  تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر بر گردنش حق دارد .

عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت  و از او پرسید : " آن پیرمرد که بود ؟ ! "

عالم پاسخ داد :  " زمان "

عشق با تعجب گفت : " زمان ؟ ! "

 اما چرا او به من کمک کرد ؟ !

عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ."

نوشته شده توسط زبان دل در ساعت 1 | لینک  | 

به باد گفتم:

ای باد ! عاشقم ، چه کنم؟

به خویشتن پیچید ! به گرد باد بدل شد ، به سوی صحرا رفت.

به آب رود نوشتم:

عشق چیست؟بگو!

سری به سنگ زد ونعره زن به دریا رفت.

به آه گفتم:

پایان کار عشق ، کجاست ؟

زحجم سینه بر آمد ز ابر ، بالا رفت!

به مرغ شب گفتم:

که جفت همدل و همراز و مهربان داری؟

دمی به ناله افتاد از گلوش ،خون بچکید!

زشاخه پرزد وبا درد خویش به انتها رفت!

به برگ سبز نوشتم:

تو همنشین گلی بگو حکایت خویش                                

جواب داد که: گل چو عشق ما دانست                   

به دلبری پرداخت دهان به ناز گشود

هزار رنگ شد از بوسه های گرم نسیم

شبی به حجله ی باغ 

باخبر شدیم که برگش به باد یغما رفت!

به یار گفتم:

پیمان و مهر یاران گو؟                             

جواب داد به طنز!

تمام ، دود شد وسوی آسمانها رفت.

وفا ز یار مجوی !               بلدست یار بلد !

         (چه فتنه ها که بر آدم ز دست حوا رفت)

نوشته شده توسط زبان دل در ساعت 3 | لینک  |